پاتوقی عکس جدید ، اس ام اس ، فال ، جوک ، تصاویر طبیعت ، ورزشی ، فرهنگی ، اجتماعی ، تاریخی ، ایرانی http://www.patoghi.ir 2019-10-18T11:30:11+01:00 text/html 2019-02-26T10:20:54+01:00 www.patoghi.ir سهیل صادقی داستان ناراحت کننده گل فروش http://www.patoghi.ir/post/2 <p style="text-align: justify;" dir="rtl">دربست!</p> <p style="text-align: justify;" dir="rtl">زد روی ترمز. با خستگی پرسید: كجا؟</p> <p style="text-align: justify;" dir="rtl">بهشت‌زهرا.</p> <p style="text-align: justify;" dir="rtl">با خودش فكر كرد: «اگه داداش باهام راه بیاد و بازم ماشینش رو بهم بده، با دو سه شب مسافركشی تو هفته، شهریه این ترمم جور می‌شه.»</p> <p style="text-align: justify;" dir="rtl">پایش را روی پدال گاز فشرد. ماشین پرواز كرد. اتوبان، بی‌انتها به نظر می‌رسید. در گرگ و میش آسمان، رویایی دراز پلك‌هایش را سنگین‌تر كرد. صدای پچ‌پچ مسافرهای صندلی عقب، مثل لالایی نرمی در گوش‌هایش ریخت.</p> <p style="text-align: justify;" dir="rtl">یكباره صدای برخورد جسمی سنگین، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز كرد. مثل كابوس‌زده‌ها، از ماشین بیرون پرید. وسط جاده، پسری هم‌قد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نیمی از گل‌های رز و مریم را در دست داشت.</p> text/html 2019-02-26T10:18:49+01:00 www.patoghi.ir سهیل صادقی داستان جالب مراقبت http://www.patoghi.ir/post/1 <p align="center">پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود که گفت: تو نگران چی هستی؟</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">&nbsp;دختر جوان هم حرفش را زد: همون طور که خودت می‌دونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره... باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد، اونو به خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان.</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت...</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود که زن جوان در یک تصادف اتومبیل قطع نخاع و ویلچر نشین شد.</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">پسر جوان رو به مادرش گفت: بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">مادر پیرش با عصبانیت گفت: مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟ خودم تا موقعی که زمین‌گیر نشدم ازش مراقبت می‌کنم.</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">پسر جوان اشک ریخت و به زنش نگاه کرد.</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">&nbsp;</p> <p align="center">زن جوان انگار با نگاهش به او می‌گفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن!</p>